|
دستهایم بوی یاس گرفته اند ؛ بسکه تو را در آغوش فشرده ام! حتم دارم آن روزها که تو مرا در آغوش داشتی و من شیره ی جانت را می مکیدم و تو را می نوشیدم، بویی چنین تو را مست نمی کرد که امروز مرا! مادر... دیگر اینگونه بی هنگام نخواب! من برایت از باغچه ی اردیبهشت ؛ بهار نارنج چیده ام تا همیشه اتاق بوی تو را بدهد برخیز و از من بوته های یاس را بگیر بوته هاي زرد و سفيدي که از دیوار باغ همسایه كه همین نزدیکی در گوشه ای از آسمان آویخته است ، چیده ام تا عطر سجده هایت از جانماز برود تا آسمان و عرش را خوشبو کند بیا و دستانم را از سنگینی خستگی برهان مگر نه اینکه مرا توان برداشتن و خمیدن نیست؟ آن هم باری این چنین سنگین! مادر... چشم هایت را باز کن تا لبخندت را درآن قاب بگیرم لبخند بزن تا تمامی هستی را از آن خود بدانم آغوشت را بگشا تا بهشت را در زمین بیازمایم در زیر پاهای تو لب باز کن و در گوشم لالایی بخوان برایم قصه بگو یادت هست چقدر بی تاب قصه های تو بودم؟! قصه ي کودکی خود را بگو قصه ی دختر نارنج و ترنج قصه ی ماه پیشونی داستان شتر گمشده ي پادشاه و... يادت هست؟ در کوچه های قصه ی تو بارها و بارها گم می شدم و هر بار این دعای تو بود که مرا می یافت و من اینک تو را که خود قصه شده ای گم کرده ام! امشب اولين شب جمعه ي ماه رمضان بود و مثل هر سال افطار را ميهمان تو بوديم اما تو نبودي! تنها ياد تو بود و عكس مهربانت كه از پشت قاب شيشه اي به ما خيره مي نگريستي! عجیب است امشب از هر کس سراغت را می گیرم تو را در انعکاس بلورین چشم هایش نشانم می دهد! و من در آینه کاری آن همه نگاه ؛ تو را می بینم تو را که پس از آن همه درد آن همه رنج هاي رنگارنگ و پس از سال ها تحمل تلخی فراق و هجران از پاره ی تنت اينك آرام گرفته اي و بر خاك خفته اي حلاوت وصل را مستانه می چشی و دیگر دوری آزارت نمی دهد و همین برای آرامشم کافی است... + نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388 1:57 توسط مرهم |
نوشتيم سبز خواندند سياه! و سكوت سفيدمان را با ندايي خونين سرخ كردند و امروز كه جهانيان ما را به اين سه رنگ مي شناسند بايد لكه هاي سياهي كه بر پرچممان نشانده اند پاك كنيم لكه هايي كه جلوه هاي نام مقدس الله را پوشانده است + نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388 21:6 توسط مرهم |
قرآن من شرمنده ي توأم!1 اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود همه از
هم مي پرسند: «چه كسي مرده است؟!!». چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا تو را براي مردگان ما نازل كرده است. قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر تو را از يك نسخه ي علمي به يك افسانه ي موزه
نشين مبدل كرده ام. يكي ذوق مي كند كه تو را بر روي برنج نوشته! يكي ذوق مي كند كه تو را فرش كرده! يكي ذوق مي كند كه تو را با طلا نوشته! يكي به خود مي بالد كه تو را در كوچكترين قطع ممكن منتشر كرده...! آيا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازي كنيم؟ قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر حتي آنان كه تو را مي خوانند و تو را مي شنوند آن
چنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند! اگر چند آيه از تو را به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد مي زنند: «احسنت...!!»
گويي مسابقه ي نفس است! قران من شرمنده ي توأم!! اگر به يك فستيوال مبدل شده اي! حفظ كردن تو با شماره ي صفحه! خواندن تو از آخر به اول! يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟! اي كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند، حفظ كنيم تا اين چنين تو را اسباب مسابقات
هوش نكنند. حفظ كنيم كودكي را كه با ايما و اشاره آيات تو را پانتوميم مي كند! قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر نيزه هاي عمرو عاص هاي عصر مدرنيته همچنان پاره هاي
تو را بر سر خويش دارند، اگر روزهاي جمعه كه به فرمان تو روز «...و ذروا البيع...» است بازارها رونق
دارد، اگر عروسان برهنه قطع بزرگي از تو را به رسم سنت مي بوسند و با ژستي داماد كش
با تو عكس يادگاري مي گيرند، قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر هنگام خريد خانه تو را كنار آب و آيينه اي به
نگهباني از خانه ام گمارده ام! اگر ده ها تفسير بر تو نوشته ام و هنوز عدالت را حتي هجي هم نمي توانم نه! نمي
خواهم كرد! اگر كنت گريك انگليسي از مهندسي آب و خاك به تو رسيد ما از الهيات و عرفان و فلسفه و كلام و حديث و
حجابي بر خويش كشيده ايم اگر مردگان به آواي تو شاد مي شوند و بر جهل ما زندگان كه تو را جز براي سنت
ها وانهاده ايم نميدانم مي خندند يا مي گريند؟ دخترم مي گفت در مدرسه ي اسلامي... به رفتار ناپسند دانش آموزي انتقاد كردم با
تبختر گفت تو بهتر مي داني يا من كه حافظ قرآنم؟!!! چقدر هزل است كه آل سعود را به خاطر بي كفايتي شان بر توليت حرمين شريفين و
تزويرشان در چاپ 2 ميليون جلد قرآن در حج هر سال محكوم مي كنيم! لابد نمايشگاه هاي عظيم قرآني ما در هر ماه رمضان مشت محكمي بر دهان آنان است! خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو آنان كه وقتي تو را مي خوانند چنان حظ مي كنند كه گويي قرآن همين الان به
ايشان نازل شده است. آن چه ما با قران كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيده
ايم. من شرمنده ي توأم قرآن!!! به عنوان يك مدرس قرآن كه قرآني نبودم و قرآني عمل
نكردم و روح تو را در اسارت جلد و كاغذ و صحافي هاي شكيل نگه داشتم و شاگردانم
نفهميدند چه گنجينه ي عظيمي در پس آن چه من به دلخو.اه خود برداشت كرده ام و به
خوردشان داده ام نهفته است... باز هم شرمنده ي توأم قرآن نوراني من! پ.ن 1: اصل اين مطلب بر گرفته از يك نشريه ي دانشجويي است كه من بر آن اضافه كردم. اضافات قرار است در شماره ي بعدي نشريه چاپ شود. + نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 11:38 توسط مرهم |
|